اخبار برگزیده

دنیایم را عوض نکن - قسمت یازدهم

بعد از خوردن شام ظرفای روی میز رو جمع کردم و گذاشتم تو ماشین ظرفشویی و با گفت شب بخیر رفتم بالا اما با صدای سلماز سر جام میخکوب شدم.
کجا؟
میرم اتاقم..بالا.
بالای بالا.....انگار رو ابرا....حسی که دارم بهتـ....
سلماز!
باشه بابا باشه معلوم نیست این روزا چشه!
چشم غره ای رفتم و از پله ها بالا رفتم در اتاقم رو باز کردم و بعد بستم و رو تخت نشستم؛ لپ تاپم رو روشن کردم و داستانی رو که چند روز پیش save کرده بودم و خوندم.
"
دختری بود نابینا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنیا تنفر داشت
و فقط یکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنین گفته بود
« اگر روزی قادر به دیدن باشم
حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم
عروس گاه تو خواهم شد »


و چنین شد که آمد آن روزی
که یک نفر پیدا شد
که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد
و دختر آسمان را دید و زمین را
رودخانه ها و درختها را
آدمیان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست


دلداده به دیدنش آمد
و یاد آورد وعده دیرینش شد :
« بیا و با من عروسی کن
ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »


دختر برخود بلرزید
و به زمزمه با خود گفت :
« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »
دلداده اش هم نابینا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسری با او نیست


دلداده رو به دیگر سو کرد
که دختر اشکهایش را نبیند
و در حالی که از او دور می شد گفت:
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی"

سرگذشت این پسر هم مثل منه.......این پسر چشمش رو به عشقش داد و من هم دلم رو به عشقم دادم....عکسش رو از تو کشوی میز برداشتم و بهش نگاه کردم به لبخند زیباش.....چشمای قشنگش....چشمایی که هیچ وقت نتونستم بخونمشون....نتونستم بفهممشون....آره نتونستم بفهمم پست این چشمای آبی....این آبی دریایی....چه حس انتقامی وجود داره....چون کور شده بودم...چشماش جادوم کرده بود...... سرم رو بین دستام گرفتم و اشک ریختم........به خاطر اولین عشقی که تجربه کردم ولی پاک نبود..... اصلا اسمش عشق نبود....اسمش نفرت بود...انتقام بود.....به بازی گرفتن بود...هر چی بود عشق نبود.....اما من نفهمیدم....فهمیدم ولی دیر فهمیدم......دیر فهمیدم که 11 ماه به بازی گرفته شدم.......اونم به خاطر نفس.......هه نفس!....خیلی دوس دارم ببینمش تا ببینم کیه که اینقدر مهمه....کیه که دل دلسا به خاطرش شکسته شده........خدا این دختر کیه؟.......آ راستی گفتم خدا......خدا تو چجوری گذاشتی با من این کار رو بکنه؟ها؟..............چجوری گذاشتی؟.......اصلا خدایا وقتی بهم میگفت خدا شاهده دوست دارم...تو واقعا شاهد بودی؟...........اگه آره پس چرا رفت؟
آهی کشیدم و از تو کمد حوله ام رو برداشتم و رفتم حموم....تو حموم چشمم به تیغ خورد........... یه لحظه دستم رفت به سمتش اما بعد منصرف شدم.....دروغ چرا میترسم......میترسم دوباره بی گناه برم....بی گناه برم به جهنم.............همیشه بی گناه بودم بذار بی گناه بمیرم.....اما جهنم نه ایندفعه دیگه بهشت.........هه بهشت؟......مگه بهشت سهم منه؟.........بیخود دارم دل خودم رو خوش میکنم....اصلا مگه دلی هم دارم؟.........اوفی زیر لب گفتم و چشمام رو بستم و سعی کردم بهش فکر نکنم...اما نمیشد....!


دنیایم را عوض نکن - قسمت یازدهم

دنیایم را عوض نکن - قسمت یازدهم

دنیایم را عوض نکن - قسمت یازدهم

 


منبع این نوشته : منبع
آخرین جستجو شده ها